




۱۷
افسانه، داستانی است که در آن انسان ها، جانوران، اشیا یا موجودات تخیلی، ماجراهای گوناگون و باورنکردنی به وجود میآورند. افسانه ها، جزو ادبیات شفاهی یک ملت، به شمار رفته و سینه به سینه منتقل میشوند و از نسلی به نسل دیگر میرسند. افسانه هایی که با گذشت زمان، دچار تغییر و دگرگونی میشوند و از صورتی به صورت دیگر در میآیند اما هرگز نمی میرند و از بین نمیروند؛ گرچه گردآوری آنها ضروری به نظر میرسد. افسانه هایی که از احساسات مشترک بشری سخن میگویند و به همین خاطر است که به آسانی، مرز های جغرافیایی را پشت سر میگذارند و از سرزمینی به سرزمین دیگر میروند و خود را با فرهنگ و آداب و رسوم آن سرزمین هماهنگ میکنند.
افسانهها به دوران کودکی بشر تعلق دارند، به همین جهت، کودکان امروز از شنیدن آن، لذت می برند. قدمت افسانه ها، حتی به پیش از این دوران بر میگردد، به این معنی که از وقتی انسان به دنیا می آید، افسانه ها هم متولد میشوند و در طول زندگی با او و همراه او هستند به همین خاطر به گروه سنی خاصی تعلق نداشته و با همه افراد ارتباط برقرار می کنند.
اگر چه آرزوی پرواز در جهان امروز، آرزویی دست یافتنی است اما این گونه افسانه ها، بیانگر بخشی ار رویا ها و تصورات انسان های پیشین بودهاند که باید گردآوری و ضبط شوند و بهترین نمونه در این زمینه، مجموعه افسانه هایی است که به کوشش برادران گریم، گردآوری شده است. چرا که برادران گریم توانستهاند از روش های درست و علمی برای جمع آوری افسانه ها استفاده کنند و آنچه آنها ثبت کرده اند، معروف تر و شناخته شده تر از نمونه های مشابه است. برای مثال سیندرلا را همه میشناسند اما چند درصد مردم جهان با ماه پیشونی آشنا هستند. اگرچه نمیتوان زحمات کسانی چون ابوالقاسم انجوی شیرازی، فضل الله صبحی (مهتدی)، صادق هدایت، علی اشرف درویشیان، احمد وکیلیان و… شد اما همه روایات را ثبت و ضبط نکرده اند.
اگر چه افسانه ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند اما هر کس، در هر زمان با توجه به شرایط موجود، محدودیت های جغرافیایی و شرایط اقلیمی به ویرایش قصه و افسانه و به روز کردن آن پرداخته و این امر، به ماندگاری این میراث ارزشمند کمک کرده است. در حقیقت امروز شکل ثبت و ضبط ما تغییر کرده است و با توجه به رشد روزافزون صنعت و تکنولوژی ناچاریم، علاوه بر انتقال سینه به سینه، به مکتوب کردن و انتشار افسانه ها نیز بپردازیم. ما میتوانیم جملات و اتفاقات را امروزی کنیم به این معنی که میتوان جمله های اضافی را حذف یا یه زبان امروز، بازنویسی کرد چرا که افسانه ها در روزگاران گذشته در قالب نقالی روایت میشده اند و این روش در دنیای امروز، رواچ چندانی ندارد. اگرچه بازنویسی درجات گوناگون دارد، به این معنی که هم میتوان تنها به روان کردن داستان پرداخت و هم می توان آن را به داستانی امروزی تبدیل کرد.
میتوان در بازنویسی داستان بعضی شخصیت های فرعی را حذف کرد یا مطالبی را به داستان افزود، بدون آنکه اصل قصه، دستخوش تغییر قرار گیرد. در هر حال هر کس، روایت خاص خود را از افسانه های گوناگون دارد و نمیتوان مانع از بیان این روایت های تازه و متفاوت شد زیرا این کار به سد کردن مسیر رودی میماند که به سوی دریا در حرکت است.
گاهی بازآفرینی افسانه ها، آن هم در دنیای شتاب زده معاصر، جذاب تر و تاثیر گذارتر است. برای مثال جی.کی.رولینگ با خلق داستانی تازه بر اساس افسانه ها، توانسته با کودکان و نوجوانان امروزی ارتباط بیشتر و بهتری بگیرد…
یک ایرانی، سالها پیش از رولینگ چنین کاری را کرده. نقید الممالک، ندیم ناصرالدین شاه، سال ها پیش وقتی از داستان های تکراری چون سمک عیار و…خسته میشود، همه افسانه ها را در هم می آمیزد، به خاطرات ناصرالدین شاه و مسائل روز هم توجه میکند و داستان تازهای بر اساس قصههای قدیمی به نام امیر ارسلان نامدار خلق میکند که در زمان خود هواداران بسیار داشته است، به عبارتی افسانه های قدیمی و مفاهیم روز را چون تکههای پازل کنار هم میگذارد و این کاری است که سال ها بعد، رولینگ انجام می دهد.
هم بازآفرینی و هم بازنویسی هر کدام، ویژگیهای خاص خود را دارند و هر کدام به جای خود ضروری است. کودکان از هر نوشته و داستان خوبی استقبال می کنند چه در قالب بازنویسی باشد و چه بازآفرینی که من و کاخ پارسیان، نوشته آرمان آرین، از نمونه های موفق آن در سال های اخیر است. مطلق گرایی، ویژگی غالب افسانه هاست و حتی در افسانه های امروزی چون داستان های هری پاتر هم به چشم میخورد. اما شما در مجموعه افسانه های ملل به گونهای نسبیت دیت یافتهاید… در عین حال که در اصل افسانه دست نبردهاید.
تخیل با خیال، متفاوت است و افسانه ها تخیل مخاطبان خود را بر می انگیزند، نه این که آنان را وادار به خیال پردازی کنند، چرا که افسانه ها به دوران کودکی بشر و روزگاری بر میگردند که انسان دلیل علمی بسیاری از پدیده های طبیعی و غیر طبیعی را نمی دانست و با دلایل کودکانه به توجیه جریانات پیرامون خود میپرداخت. برای مثال علت زلزله را نمیدانست و فکر میکرد: زمین، روی شاخ گاو و این حیوان بر پشت ماهی سوار شده که جنبش آن، موجب لرزیدن زمین میشود.
پس گونه ای میل به دانستن را میتوان در افسانه ها جست و جو کرد و یا پرداختن به مقوله های روان شناختی چون قصه حسن کچل و…
بله. انسان اولیه خواسته ها، کمبود ها، توانایی ها و ناتوانایی های خود را در قالب افسانه بیان کرده است. برای مثال کچل بودن حسن و خوابیدن همیشگی اش در کنار تنور، یادآور دوران جنینی انسان است. جنینی که همچون حسن که از رفتن به کوچه دوری میکند از ورود به دنیایی جدید و ناشناخته هراسان است. به همین خاطر، مادر از کنار تنور تا در کوچه، سیب هایی را ریسه وار میچیند و این یادآور بند نافی است که با ورود نوزاد به دنیای جدید قطع می شود. دنیای جدیدی که از آن در قالب کوچه یاد شده است. دنیایی که در آن، آدم ها به دروغ میگویند و سر هم کلاه میگذارند اما حسن با کمک فکر و اندیشه، بر آدم های بدی که به هیبت غول درآمدهاند، غلبه میکند و پیروز و شادمان به خانه برمیگردد چرا که دنیای تازه خود را شناخته و آن را کشف کرده است.
افسانه های ما قابلیت دراماتیزه شدن دارند و کمتر کسی است که به این نکته توجه کرده باشد. به این معنی که می توان افسانه ها و قصه های عامیانه را به نمایشنامه و فیلمنامه تبدیل کرد، به روی صحنه یا روبه روی دوربین برد و اطمینان داشت که مخاطب از دیدنش لذت می برد. اما کمتر کسی به این کار پرداخته…بهانه بسیاری این است که متون کهن ایرانی، قابلیت نمایشی شدن ندارند؟ همه اینها بهانه است. البته کسانی که به این کار می پردازند باید دنیای کودکان و ذهن و زبانشان را بشناسند، همچنین باید با قالب نمایشنامه و ظرفیت های آن، به خوبی آشنا باشند وگرنه آنچه می آفرینند با بچه ها ارتباط نمی گیرد و آنها را جذب نمی کند.
You are currently browsing the ایرانی برای ایران blog archives for فروردین, ۱۳۸۱.